Lilypie Second Birthday tickers

Monday, February 20, 2012

با آوا در برج میلاد -

بهمن 90

chef baran

 

تولد باباجی و بروبکس

 

سازی می زنم

 

نقشی می کشم

 

گاهی کار گل میکنیم

 

گاهی مراقبه میکنیم

 

آقا مزاحم نشو کار دارم

 

پشت تجیر چهلستون

 

نقش جهان

ما در بحر تفکر غوطه وریم. فکر بد نکنید.

در سفر

کاشان و ابیانه -اردیبهشت 90

بدون شرح

 

خدا مرگم بده  خواهر

قرتی

شخصن پدیکور میکنیم

بازگشت باران

خوب ما بهتره کلن به روی خودمون نیاریم که خیلی وقته این طرفها پیدامون
نشده.بالاخره وبلاگ فیلتر واینتر نت نا اهل و مامان تنبل ...

بگذریم،ما قول میدیم که جبران کنیم.حالا مجبوریم کمی در تاریخ به عقب
برگردیم.فلذا این عکس متعلق است به سنه 89 شمسی که به اتفاق اهل وعیال و
منجمله یار غارمان که همان آوا خانوم باشد به طاق بستان مشرف شده بودیم

Wednesday, February 1, 2012

در پاسخ به دخترم

دخترکم یک روز میاد که تو هم مثل همه دخترها از من می پرسی که چرا تو رو به این دنیا آوردم .شاید اون روز من جوابی نداشته باشم. ولی زنی یک جای دنیا به دخترش جواب داده .شاید بهت کمک کنه بفهمی که چرا مادرها دخترها رو به دنیا میارن
.

در جواب ِ دخترم که پرسيد: چرا مرا به دنيا آوردي؟




زيرا سال‌هاي جنگ بود
و من نيازمند ِ عشق بودم
براي چشيدن ِطعم آرامش.

زيرا بالاي سي سال داشتم
و مي ترسيدم از پژمردن
پيش از شکفتن و غنچه دادن.

زيرا طلاق واژه اي ست
تنها براي مرد و زن
نه براي مادر و فرزند.

زيرا تو هرگز نمي‌تواني بگويي:
مادر ِ سابق ِ من
حتي وقتي جنازه‌ام را تشييع مي کني.

و هيج چيز، هيچ چيز در اين دنيا نمي تواند
ميان ِ مادر و فرزند جدايي افکند
نفرت يا مرگ حتي.

و تو بيزاري از من
زيرا تو را به دنيا آورد ه ام
تنها به خاطر ِ ترسم از تنها ماندن

و هرگز مرا نخواهي بخشيد
تا زماني که خود فرزندي به دنيا آوري
ناتوان از تاب آوردن ِ خاکستر ِ سوزان ِ
روياهاو آرزوهاي دور و درازت

فریده حسن زاده

Friday, July 8, 2011

عاشق

داری بزرگ میشی .به همین سرعت .به همین سرعت عزیزم.

دیشب ترسیدم یک دفعه .دیشب وقتی پتوی محبوبت رو برداشتی و درحالیکه با پدرت می رفتی بخوابی بای بای کردی برای من و گفتی "شبشب" منظورت شب به خیر بود .ومن فکر کردم کی یاد گرفتی بگی شب به خیر دخترکم؟ترسیدم از اینکه فهمیدم همه چیزهایی که فکر میکنم نمی بینی و نمی شنوی رو می بینی و می شنوی و فهمیدم زیر نقاب سر بهوایی و گوش نکردن های دخترکم چه نگاه تیزبینی قایم شده و چه بد مادریم من و چه کم صبورم و چه بی توجهم من .چه چیزهایی از من نقش بسته توی ذهن و خاطره کوچیک 23 ماهه ات عزیزم.

ترسیدم چون دیدم بزرگ می شی و دیدم در همون لحظه روزی رو که کوله پشتی روی پشتت بر می گردی به من وپدرت دست تکون میدی و بعدش میپری میری یه جای دور دنبال رویاهای خودت .

دخترکم خواستم بگم عاشقتم .عاشق شب به خیر گفتنت. عاشق وقتی می شینی جلوی آینه و سعی می کنی رژ گونه بمالی .وقتی می خوای ناخوناتو سوهان بکشی.وقتی عصبانی می شی وسرتو میکوبی به سر من .وقتی پی پی می کنی رو زمین و بدو بدو میای با قیافه حق به جانب منو صدا میکنی "مامان مامان
خواستم بگم عاشقتم .قبل از اینکه دیر بشه .قد بکشی وبدویی بری دنبال عشقهای دیگه بگردی. خواستم بدونی من و پدرت اولین عاشق های زندگیت بودیم.



Monday, May 9, 2011

دوباره شمال

من و دوستم آوا



نوروز

خوب بذار ببینم مثل اینکه هفت سین هم مرتب شده 

پست جدید


دوستان عزیز  همونطور که استحضار دارید عمو فیلتر باف وبلاگ مارو هم مثل همه بلاگ اسپات فیلتر کرده دیگه مامان تبنلمون  همون سال تا سال هم اینجا سر نمیزنه.فکر کنم همینجوری پیش بره ایشالله دفعه بعد عکسهای عروسیم رو مذارم تو وبلاگم
.البته که ما منتظر مامانمون نمی مونیم و تند تند بزرگ میشم و فعالیتهای اجتماعی انجام میدیم سفر میریم چیزهای جدید یاد میگیریم ولی خوب انقدر شیطون و بازیگوش هستیم که نمیذاریم مامان بابا یک عکس درست درمون از ما بگیرن .ما کلن ادم متواضعی هستیم و علاقه ای به خودنمایی نداریم .چیکار کنیم دیگه...
به هر حال تو این فاصله یک سر رفتیم بلاد کفر و عشق و حال وسایر مسایل که آثارش رو بالا می بینید